عهد …

قرار بود برویم جهادی،راستش تا بحال دوره نرفته بودم تنها ذوق و شوق بچه ها را میدیدم که لحظه شماری می کردند برای رفتن!
وقتی رسیدیم منطقه،چشمم که به لبخندش افتاد،توی دلم قنج رفت وقتی بادست تارمویش را پشت گوشش میگذاشت و شروع کرد به بلبل زبانی!
چیزی نگذشته بود که شدم برایش خانم معلم!
وهر روز نگاه مهربانش بود که تمام خستگی هایم را ازتن بیرون می کرد!
یک روز هم قبل از شروع کلاسمان نیت گرفتیم از قرآن،ندا آمد که؛
من المومنین الرجال…
در میان مومنان کسانی هستند که پای عهد خود ایستادند،””صادقانه””
واز آن روز بود که شدیم کفتر جلد اردوی جهادی!
از آن روز بود که دانستم تنها یک کوله بار تراولِ اخلاص تومنی که با خودت ببری تجارت پرسودی خواهی کرد که تا آخر عمر ازخاطرت بیرون نرود!

پ.ن: شاید نوشتن از چیزهایی که تا بحال تجربه نکردم،شده عادت!
فقط تصور کن روز های خوب رو!
پ.ن۲:یک آسمون آبی،یک سکوت،یک نگاه خیره
شده آرزو!

خاطره از جهادگران دانشگاه صنعتی اصفهان

بدون دیدگاه

نظر شما!!